سلام
امرووز می خام از دنیای وبلاگ براتوون بگم... البته دنیای تو این وبلاگ.
میخام از خاطراتم بگم... از دووستایی که تو این مدت پیدا کردم.
نمی گم خاطرات بدی داشتم. اتفاقاً شیرین یا تلخ همش برام با ارزشه. یادش بخیر اون رووز که باران بهم گفت: فرح تو چرا وبلاگ نمی سازی؟"
راستشه بخایین تا اون موقع اصلاً بهش فکر نکرده بوودم!
تا چند رووزی باران همش بهم می گفت که وبلاگ بسازم.
درست یه هفته بعد از سیزده بدر همین امسال بوود که من وبلاگ ساختم. ( یادش بخیر)
اتفاقا برای اولین آپم برای باران نوشتم "حالا که وبلاگ ساختم باید تا جایی که می توونی باهام باشی و کمکم کنی"
هموون موقع دو نظر برام اومد. یکی بنام شیرین و دیگری حمید.
رفتم تو وبلاگشوون و ازشوون تشکر کردم. حمید برام نوشته بوود "نه تنها باران من هم تنهات نمی زارم و کمکت می کنم" که البته این هم شد.
حمید همیشه به وبلاگم سر می زد. منم بهش سر می زدم. کم کم تعداد نظراتم بیشتر شد.
یه رووز که به وبلاگ یکی از بچه ها سر زدم دیدم درباره ی ایران و مشکلات ایرانیان خارج از کشور نوشته. والا از شما چه پنهوون خیر سرم مثلا اومدم نظر بدم یهو جوگیر شدم و هرچی تو دلم بوود گفتم.
( فکر بد نکنین چیز بدی نگفتم... فقط گفتم که اینجا خیلی مشکلات داریم و از این جوور چیزا )
فکر کنم تا اینجا طرف فهمیده منظورم با کیه 
آقا رووز بعد دیدم طرف اومده بهم نظر داده... اونم چه نظری تا چند رووزی گیر داده بوود که مشکلاتتوون چیه؟!!
خلاصه تو این هاگیر واگیرا کم کم از این موضوو در اومدیم و با هم دووست شدیم. حالا شده بوودیم چهار نفر... من و حمید/ باران و هادی.
کم کم با نازی و آرش هم دووست شدم. بعد از اونا یه دووست خووب پیدا کردم بنام مصطفی معرووف به پابرهنه
یادش بخیر اوون رووزی که یه آپ مخصوص کردم.
" امرووز می خام از دووستم پاپتی براتوون بگم:
یه دووست دارم قلقلیه/ سرخ و سفید و تپله
من این دووسته نداشتم/ از تو وبلاگا یافتم
بهش میگم قلقلی میای بریم به بازی؟
- نه نمیام... نه نمیام
اگه بیام شب میشه/ مادرم اذیت میشه.
میخام برم به خوونه/ مهموون داریم تو خوونه.
=قلب منو شکوندی! تو سینه دل نداری؟!
میرم سراغ هادی/ با اون میشم همبازی.
آی هادیه فسقلی/ دور کلات قرمزی/ میای بریم به بازی؟
-نه نمیام... نه نمیام
می خام برم به خوونه/ باران خودش میدوونه
میخام اونه ببینم/ شاید که همبازیش شم.
=قلب منو شکوندی! تو سینه دل نداری ؟!
میرم سراغ آرش تا نشده سرش رش.
ولی خب طبق معموول این آقا آرش قصه ی ما از هموون موقع تا حالا معلووم نیست کجان!!!
یادش بخیر اوون رووزایی که یارکشی میکردیم.
یه مدتی گذشت و من از دنیای وبلاگ در اومدم. وقتی برگشتم هیچی عوض نشده بوود! هنووز از آرش خبری نبوود! نازی بهم ریخته بوود! ولی همچنان مصطفی / هادی/ باران و حمید بوودن.
در غیاب من حمید زحمت کشید و وبلاگ منه بازسازی کرد ( منم واقعاً ازش ممنوونم بابت همه چیز)
وقتی من برگشتم بلافاصله حمید بار سفر بست که بره!
( حالا بیا و درستش کن!) بابا حمید تو دیگه چرا؟!!!!
خلاصه حمید برگشت و قرار شد که برای همیشه پیشموون بموونه و قول داده که هیچ وقت دووستاشه تنها نزاره ( مگه نه حمید؟)
تازگی ها هم که یه رزگل بهموون اضافه شده. دختر خووبیه فقط خدا کنه از اومدن به گرووهموون پشیموون نشه
یادش بخیر اون رووزی که برا نازی کنسرت اجرا کردیم. به من که خیلی خوش گذشت. آخه از یه طرف مصطفی می گفت" من رپ نمی خوونم" از طرفی رزگل گیر داده بوود که زمین و آسموون یکی بشه باید با من رپ بخوونی. ( به امید اوون رووزی که رزگل و مصطفای در کنار هم در حال رپ خوونی ببینیم) 
*********************(( ))*********************
حالا دیگه همه هستن... فقط از آرش بی خبر بوودیم که اونم گفت داره میاد. انشالا به سلامتی برسه و ما یه جشن بزرگ براش بگیریم.
*********************(( ))*********************
دووستان بیایین قدر همدیگه ی بیشتر بدوونیم مخصووصاً من به خدا فردا که فرح رفت دلتوون براش تنگ میشه.
خلاصه اینم خاطرات شیرین من از دنیای وبلاگ. راستی قرار بوود برای گرووهموون یه اسم شیک پیدا کنین. پس چی شد؟؟؟ هرکی یه اسمی/ یه نظری/ یه چیزی بده دیگه.
*********************(( ))*********************
من اینای تو دفتر خاطراتم هم نوشتم. حالا شما میایین میخوونین/ نظر میدین/ منم در جوابش بهتوون نظر میدم و همینطور که رووزگار بچرخه و همشوون دوباره میرن تو دفتر خاطراتم.
آری دوست داشتن زیباست
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
*********************(( ))*********************
راستی یه چیز خیلی خیلی مهم که داشت یادم می رفت.
خیلی دووست داشتم برای حمید جشن تولد بگیرم ولی خب خودشم می دوونه اون رووز من به نت دسترسی نداشتم ولی دووست دارم الان برای بهترینم جبران کنم. انشالا که خوشش بیاد.
پس همه با هم بریم پایین که جشنه...فقط وبلاگمه ریختو پاش نکنین که به خدا حوصله ی جم و جوور کردنشه ندارم.
|