|
برای اربعین حسینی من بوودم و باران و دوتای دیگه از بچه ها با هم رفتیم حسینیه. من و باران دو کارتون آب میوه گرفتیم و باخودموون بردیم.
یکی رو باران گرفت و یکی دیگه دست من بوود.
وای که نمیدوونین چقد سنگین بوودن! بدبختی چون دیر رسیدیم پارکینگ گیرموون نیوومد و مجبوور شدیم دوور پارک کنیم و بقیه راهه پیاده بریم. اونم با این وضعی که ما داشتیم.
با دوتا دستمون کارتوونه مثل بچه بغل کرده بوودیم و دیگه دستی نداشتیم که عباموونه جم کنیم. باد همچین میزد! عباموون اینور و اونور میرفت. روسریم داشت از سرم میفتاد. گفتم " باران جوونه تو روسریمه درست کن." باران وضعش بدتر بوود گفت" میبینی که دستم بنده!"
"ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا"
به خدا اصلا زوور یه کارتوون بلند کردنه نداشتم. به باران گفتم" باران مردم به خدا. نامرد یه کاری بکن."
باران سرشه کرد روو به آسموون و با نا امیدی گفت" امام حسین خودت کمک کن "
به خدا تو اون لحظه نمیدوونستم گریه کنم یا بخندم!
بدبختی کسی تو کووچه نبوود که بگیم کمکموون این کارتوونای بیاره تا دره حسینیه! بس که آهسته آهسته راه میرفتیم اون دوتا که باهاموون بوودن زدن جلو و ما مووندیم و این دو کارتوونه سنگین!
چند دفه خواستم بیفتم. باران همش میگفت: فرح مواظب باش!"
بابا چجووری مواظب خودم باشم مگه تو این شرایط میشه آدم هواسش به خودش باشه؟!!!!
چجووری بچه رو بغل میکنن؟ ماهم هموونطوری کارتوونای گرفته بوودیم.یکم که جلوتر رفتیم باران دلش برام سووخت گفت" فرح تو داری میمیری کارتوونته بزار رو کارتوونم من خودم دوتاشوونه باهم میگیرم."
منم از خدا خواسته کارتوونه گذاشتم رو کارتوونه باران. یهو دیدم باران سرخ شد! نفسش گرفت! با صدای بی صدایی گفت" برش داااااااااار! فرح ! ناااااااااااامرد! برش دااااااااااااااااااااااااااار!
به خدا صحنه ی دیدنی بوود.    کاش اون لحظه بوودین و قیافه ی بارانه میدیدین    
داشتیم میمردیم از خنده ولی خب بدبختی میترسیدیم صداموون در بیاد بزننموون آخه داشتیم میرفتیم عزاداری! نمیشه که اونجا خندید! ولی خب کاراموون خیلی خنده دار بوود.
خلاصه به هر زوور و بدبختی بوود رسیدیم به حسینیه.
به خدا دستم خشک شده بوود. اصلاً نمیشد تکوونش بدم!
گفتم : باران تو هم دستت داغوونه؟
بیچاره باران! اون موقع که کارتوونمه گذاشتم رو کارتوونش دستش از کار افتاد!    
ما هر سال میریم حسینیه بحرینی. امسال هم رفتیم اونجا ولی خب چون دیر رسیدیم مراسم آخرش بوود. باران گفت" بریم حسینیه عراقی"
من تا حالا حسینیه عراقی نرفته بوودم گفتم : باشه بریم."
یکم نشستیم و بعد پا شدیم که بریم حسینیه عراقی.
نا گفته نموونه اونجا بچه های پیدا کردیم و همه با هم راه افتادیم که بریم حسینیه عراقی. ( زیاد دوور نبوود و میشد پیاده رفت)
تو راه که داشتیم میرفتیم یه گربه با باران لج کرده بوود. باران دستمه محکم گرفته بوود و میگفت: فرح یکاری کن گربه ی بره!"
منم هرکاری میکردم که گربه ی فراری بدم اصلاً انگار زبوون آدم حالیش نمیشد که نمیشد!
آخه باران عکس العمل نشوون میداد اونم بدجووری گیر داده بوود.
جلو راهمون ایستاده بوود و نمیزاشت رد بشیم!
کم کم منم ترسم گرفت آخه سیاهی چشاش بدجووری برق میزد. بیشتر شبیه گرگ بوود تا گربه! 
باران که هی زیر لب میگفت: امام حسین"
منم پشت سرش میگفتم آمین.
نمیزاشتم حداقل حرفشه ادامه بده! تا میگفت امام حسین میگفتم آمین.
باورتوون نمیشه ولی گربه خیلی وحشتناک شده بوود انگار میخاست بهموون حمله کنه! یه حالت تهاجمی داشت! منم بیشتر از این ترسیدم که اگه بپره رووموون چی؟!!!! 
همونجا داشتیم با گربه سر و کله میزدیم تا اینکه یه مردی که فکر کنم متوجه ی ما شده بوود با یه تکه چووب افتاد دنبال گربه.
آقا ما به هر بدبختی که بوود از اونجا رد کردیم و زوود خودموونه به بچه ها رسووندیم. اونا اینقد گرم حرف زدن با خودشوون بوودن که اصلاً یادشوون رفته بوود از ما دوتا!
یکم که جلوتر رفتیم یه گربه ی دیگه دیدیم که داشت نگاموون میکرد.
باران تا اونه دید دوید و رفت پیش بچه ها . من مثلا یعنی نمیخاستم س کاری کنم. یه نگاه به گربه کردم و گفتم: چی ؟باران صدامی؟ باشه الان میام" و منم بدووووووووووووو که بدوووووووووووووو
از هفت خان رستم گذشتیم و به حسینیه عراقی رسیدیم.
هرچقد حرف زدیم و خندیدیم دیگه بسه. جرات داری جلو عراقیا این بچه بازیای در بیار! منم که اگه خندم بگیره کوووووو تا آرووم بشم. مگه به این راحتی خندم بند میشه!!!!!!!
باران آرووم میگفت: فرح بسه دیگه اشکاته پاک کن داریم میریم تو. خودته کنترل کن.
آقا ما رفتیم تو و یه گووشه نشستیم. چند دقیقه بعد باران آرووم گفت: فرح یه چیزی میگم نخندیا!"
تا اینه گفت : خندم گرفت!
خدایا خودت رحم کن. مثلا یعنی اومدیم عزاداری تا کتک نخوریم ول کن نیستیم.
باران گفت: اون زنه که رووبرووت نشسته ی میبینی؟ همیشه عباشه رو کل صورتش میگیره فقط یه چششه بیروونه و با همین یه چشم همه ی زیر نظر میگیره. امشب تو اینجا جدیدی. پس خدا خیر کنه!
باران راست میگفت آخه یه لحظه چشم ازم بر نمیداشت!
بدبختی منم رووبرووش نشسته بوودم.
خلاصه مجلش شرو شد و همه گریه و سر و صدا.
خدا رو شکر که امسال هم قسمتم شد بریم برا امام حسین.
هر دفه سرمه بلند میکردم چشمم تو چشش میفتاد. خجالت میکشیدم و دوباره سرمه مینداختم پایین. تا آخر مراسم بهم خیره شده بوود.
مراسم تمووم شد.
برای برگشتن من و باران اینقد گرمه حرف زدن بوودیم که بدوون اینکه بدوونیم کجا داریم میریم همینطوری پشت سر یه خانمی داشتیم راه میرفتیم.
یهو دیدیم بچه ها دارن صداموون میکنن" هی شماها کجا دارین میرین؟!!!! ماشین این طرفه ها!"
"امام حسین خودت ببخش خیلی بچه بازی در آوردیم ولی خب خودت میدوونی خیلی دووست داریم."
**********************(( ))******************
******************************************************* |